X
تبلیغات
عاشقانه

عاشقانه

سلام نام زیبای خداست و آغاز دوستی ها.سلام

  سلام سلام سلام

الهی که همتون خوب باشید لبتون خندون و دلتون شاد باشه

مرسی از همتون که اومدید

برا سیستمم یه مشکلی پیش اومده نمی تونم براتون کامنت بگذارم

 الانم  که به نت دسرسی دارم بیرونم !

خلاصه اینکه مرسی واسه خاطره حضورتون تو عاشقانه !!!

مواظب خوبی هاتون باشید

 

 

نوشته شده در ساعت 8:16 توسط باران|

 

 

عشق

گاه پنهان شده در تيرگي اعماق است
گاه عريان شده در آينة اشراق است
نفسش رايحة تازه استنشاق است
«شعلة انفس و آتش‌زنة آفاق است
غم قرار دل پر مشغلة عشاق است»

عشق ورزيدم و گفتم هنر آموخته‌ام
كيمياي بدل مس به زر آموخته‌ام
معني فايده را در ضرر آموخته‌ام

«بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام  
عشق گنجي است كه افزوني اش از انفاق است»

اينكه در دل سر پيري تب ساغر دارم
بامدادي است كه من از شب ساغر دارم
هرچه دارم همه از مشرب ساغر دارم
«بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعا گويي من مشتاق است»

خاك صحراي تو را گريه كنان بوسه زدم
صيد در تيررس آمد به كمان بوسه زدم
بر لب خسرو شيرين‌دهنان بوسه زدم
«جام مي نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مست شدن اخلاق است»

چه بلايي است كه غم بر سر عمر آورده است
شوكران ريخته در ساغر عمر آورده است
ناگهان پيك اجل بر در عمر آورده است
«باد مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است»

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 13:28 توسط باران| |

 

عشق که گویا هوسی هست و نیست..!

کنج دلم یادِ کسی هست و نیست...!

شعلهِ پرواز بسی هست و نیست...!

"چشم به قفل قفسی هست و نیست...

مژده فریاد رسی هست و نیست...! "

 

آمده بودم که کنم بندگی...

در سر من دولت سازندگی...

عشق بیاید...من و پایندگی...

"می رسد و میگذرد زندگی...

آه که هر دم نفسی هست و نیست...! "

 

در سر من فکر تو و درد عشق...

باغچه و باد و من و گرد عشق...

مسجد و منبر همه بر پند عشق...

"حسرت آزادیم از بند عشق...

اول و آخر هوسی هست و نیست...! "

 

بر در این خانه قفس می کشم...

داد من از دست هوس می کشم...

بر سر تابوت جرس می کشم...

"مرده ام و باز نفس می کشم...

بی تو در این خانه کسی هست و نیست...! "

 

آدمِ احساس دلم خسته است...

پنجره ام رو به تو وابسته است...

هر که مرا دید ز من رسته است...

"کیست که چون من به تو دل بسته است...

مثل من ای دوست بسی هست و نیست...!"


" نیما درویش "

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 16:9 توسط باران| |

 

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

                                                                                                شعر از آقای فاضل نظری

 

 

 

عشق آدم رو داغ میکنه

اما…

دوست داشتن آدم رو پخته میکنه

هر داغی یه روز سرد میــــشه

اما…

هیچ پخته ای خام نمیــــــشه

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 15:30 توسط باران| |

 

 

عاشق بودن بر پا ساختن ستونهای استوار بر بنای احساسات است ولی جایی نیز برای تغییر

 بگذار چون داشتن احساس یکسان در تمام عمر جایی برای رشد ؛ تجربه و آموختن نمی گذارد .

 عاشق بودن دیدن نه تنها با چشم که با دل است پرورش بینشی در ژرفای احساس خود و دیگری

است داشتن درکی نیکو از پیوند میان دو انسان است . عاشق بودن فدا کردن خود به تمامی است

 آماده تا بگویی : "اینک من و دوستت دارم بسیار و بسیار ؛ ندای تمامی وجودم " نه اینکه هر دم

به رنگی در آیی و هر روز نوایی دگر ساز کنی تا پذیرفته شوی بلکه چنان تغییر کنی تا نور

خوبیها ظلمت کمبودهایت را بپوشاند .

ا ستاد ترزا .ام . ریچیز


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 15:25 توسط باران| |

تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم.....

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه

 

کنارم هستی و بازم بهانه هامو میگیرم

میگم وای،چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

 

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگرم

 

فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

 

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

 

تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای

یه جورایی خود آزاری

                           یه جورایی خود آزاری...

 

کنارم و هستی انگار همین نزدیکیاست دریا

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه ردپای عشق بیا بیا این چتر زیر برف

اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 22:33 توسط باران| |

 

 

 

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند ؛ نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ؛ ولی لب هایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ؛ نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد !

استاد فاضل نظری

نوشته شده در ساعت 18:45 توسط باران| |

 

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ...

 

 

جملات زیبا گیله مرد

 

 

و خدایی که در این نزدیکی است ....

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد !

 او مرا می خواند، او مرا می خواهد، او همه درد مرا می داند ... یاد او ذکر من است،

در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم ... که خدا یار من است،

 که خدا در همه جا یاد من است

 او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند او همه درد مرا می داند

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 14:5 توسط باران| |

 

 

 

یادداشت های سوخته ام را

به همراه تمام ناگفته هایم…

در بطری نهاده …و به دست امواج دریا سپردم…

سالها گذشت و من…در انتظار اینکه پیغامی از تو نرسید…

مآیوسانه از امواج دریا دل بریدم…

اما حیف..

بعد مرگ تو فهمیدم…تقصیر تو نبود

گناه از دریا نیز نبود…تقصیر من بود…

در بطری باز مانده بود…


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 14:37 توسط باران| |

شیشه نازک احساس مرا دست نزن!

چندشم میشود از لکه انگشت دروغ ..

 آنکه میگفت که احساس مرا میفهمد

 کو ؟ کجا رفت ؟ که احساس مرا خوووب فروخت ..

 

 

نوشته شده در ساعت 15:34 توسط باران| |

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت
عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می رومو صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخيرمن بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر

روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! 

 

 

نوشته شده در ساعت 12:33 توسط باران| |

 

گناهانم را دوست دارم!


بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام می دانی چرا ؟


آن ها واقعی ترین انتخاب های منند...



ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 12:31 توسط باران| |

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم! خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ ما رو از هم جدا کنه ... درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 12:3 توسط باران| |

این دنیا یک روز بیشتر نیست


همین یک روز است که همیشه تکرار می‌شود


صبح آن را به ما می‌دهند و شب از ما پس می‌گیرند


شبیه یک ساعت از کار افتاده هستیم که همیشه همان وقت را نشان می‌دهد!

 

 


 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 11:54 توسط باران| |

 

 

 

 

ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن

آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن

در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن

راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن

دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن

نوشته شده در ساعت 11:41 توسط باران| |

Design By : Mihantheme