سلام نام زیبای خداست و آغاز دوستی ها.سلام
الهی که همتون خوب باشید لبتون خندون و دلتون شاد باشه مرسی از همتون که اومدید برا سیستمم یه مشکلی پیش اومده نمی تونم براتون کامنت بگذارم الانم که به نت دسرسی دارم بیرونم ! خلاصه اینکه مرسی واسه خاطره حضورتون تو عاشقانه !!! مواظب خوبی هاتون باشید عشق گاه پنهان شده در تيرگي اعماق است «بعد یک عمر قناعت دگر آموخته ام عشق که گویا هوسی هست و نیست..! کنج دلم یادِ کسی هست و نیست...! شعلهِ پرواز بسی هست و نیست...! "چشم به قفل قفسی هست و نیست... مژده فریاد رسی هست و نیست...! " آمده بودم که کنم بندگی... در سر من دولت سازندگی... عشق بیاید...من و پایندگی... "می رسد و میگذرد زندگی... آه که هر دم نفسی هست و نیست...! " در سر من فکر تو و درد عشق... باغچه و باد و من و گرد عشق... مسجد و منبر همه بر پند عشق... "حسرت آزادیم از بند عشق... اول و آخر هوسی هست و نیست...! " بر در این خانه قفس می کشم... داد من از دست هوس می کشم... بر سر تابوت جرس می کشم... "مرده ام و باز نفس می کشم... بی تو در این خانه کسی هست و نیست...! " آدمِ احساس دلم خسته است... پنجره ام رو به تو وابسته است... هر که مرا دید ز من رسته است... "کیست که چون من به تو دل بسته است... مثل من ای دوست بسی هست و نیست...!" " نیما درویش " بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست عشق آدم رو داغ میکنه اما… دوست داشتن آدم رو پخته میکنه هر داغی یه روز سرد میــــشه اما… هیچ پخته ای خام نمیــــــشه عاشق بودن بر پا ساختن ستونهای استوار بر بنای احساسات است ولی جایی نیز برای تغییر بگذار چون داشتن احساس یکسان در تمام عمر جایی برای رشد ؛ تجربه و آموختن نمی گذارد . عاشق بودن دیدن نه تنها با چشم که با دل است پرورش بینشی در ژرفای احساس خود و دیگری است داشتن درکی نیکو از پیوند میان دو انسان است . عاشق بودن فدا کردن خود به تمامی است آماده تا بگویی : "اینک من و دوستت دارم بسیار و بسیار ؛ ندای تمامی وجودم " نه اینکه هر دم به رنگی در آیی و هر روز نوایی دگر ساز کنی تا پذیرفته شوی بلکه چنان تغییر کنی تا نور خوبیها ظلمت کمبودهایت را بپوشاند . ا ستاد ترزا .ام . ریچیز تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم..... کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه کنارم هستی و بازم بهانه هامو میگیرم میگم وای،چقدر سرده میام دستاتو میگیرم یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگرم فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود آزاری یه جورایی خود آزاری... کنارم و هستی انگار همین نزدیکیاست دریا مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا قشنگه ردپای عشق بیا بیا این چتر زیر برف اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف
به خدا حافظی تلخ تو سوگند ؛ نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ؛ ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ؛ نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد ! استاد فاضل نظری و خدایی که در این نزدیکی است .... من خدایی دارم، که در این نزدیکی است مهربان، خوب، قشنگ ... چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد ! او مرا می خواند، او مرا می خواهد، او همه درد مرا می داند ... یاد او ذکر من است، در غم و در شادی چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم ... که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است او خدایست که همواره مرا می خواهد او مرا می خواند او همه درد مرا می داند یادداشت های سوخته ام را به همراه تمام ناگفته هایم… در بطری نهاده …و به دست امواج دریا سپردم… سالها گذشت و من…در انتظار اینکه پیغامی از تو نرسید… مآیوسانه از امواج دریا دل بریدم… اما حیف.. بعد مرگ تو فهمیدم…تقصیر تو نبود گناه از دریا نیز نبود…تقصیر من بود… در بطری باز مانده بود… چندشم میشود از لکه انگشت دروغ .. آنکه میگفت که احساس مرا میفهمد کو ؟ کجا رفت ؟ که احساس مرا خوووب فروخت .. پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! گناهانم را دوست دارم! بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام می دانی چرا ؟ آن ها واقعی ترین انتخاب های منند... همین یک روز است که همیشه تکرار میشود صبح آن را به ما میدهند و شب از ما پس میگیرند شبیه یک ساعت از کار افتاده هستیم که همیشه همان وقت را نشان میدهد! ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
![]()
![]()
![]()
![]()
گاه عريان شده در آينة اشراق است
نفسش رايحة تازه استنشاق است
«شعلة انفس و آتشزنة آفاق است
غم قرار دل پر مشغلة عشاق است»
عشق ورزيدم و گفتم هنر آموختهام
كيمياي بدل مس به زر آموختهام
معني فايده را در ضرر آموختهام
عشق گنجي است كه افزوني اش از انفاق است»
اينكه در دل سر پيري تب ساغر دارم
بامدادي است كه من از شب ساغر دارم
هرچه دارم همه از مشرب ساغر دارم
«بيش از آن شوق كه من با لب ساغر دارم
لب ساقي به دعا گويي من مشتاق است»
خاك صحراي تو را گريه كنان بوسه زدم
صيد در تيررس آمد به كمان بوسه زدم
بر لب خسرو شيريندهنان بوسه زدم
«جام مي نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرين مرتبه مست شدن اخلاق است»
چه بلايي است كه غم بر سر عمر آورده است
شوكران ريخته در ساغر عمر آورده است
ناگهان پيك اجل بر در عمر آورده است
«باد مشتي ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمي سوزاندن اين اوراق است»
ادامه مطلب
ادامه مطلب
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
شعر از آقای فاضل نظری

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب
قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، ای! کجا رفتی؟ ای
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند ... 


ادامه مطلب

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازتعکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می رومو صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخيرمن بيشتر شود !![]()
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن
| Design By : Mihantheme |





