توي يک جمع نشسته بودم بي‌حوصله بودم. مجله‌اي برداشتم ورق زدم،مداد لاي آن را برداشتم همينکه توي دلم خواندم سه عمودي
يکي گفت: بلند بگو
گفتم يک واژه‌ي سه حرفيه، از همه چيز برتر است
حاج آقا گفت: پول
تازه عروس مجلس گفت: عشق
شوهرش گفت: يار
کودک دبستاني گفت: علم
حاج آقا
پشت سر هم گفت: پول اگه نمي‌شه طلا، سکه
گفتم: حاج آقا اينها نمي‌شه فت: پس بنويس مال
گفتم: حاج آقا بازم نمي‌شه
گفت: جاه
خسته شدم با تلخي گفتم : نه نمي‌شه
ديدم ساکت شد
مادر بزرگ پير گفت: عمر
سياوش که تازه از سربازي آمده بود گفت: کار
محسن خنديد و گفت: وام
يکي از آن ميان بلند گفت: وقت
يکي گفت: آدم
دوباره يکي گفت: خدا
خنده تلخي کردم و مداد را گذاشتم سرجايش ولي دريافتم، هرکس جدول زندگي خود را دارد، تا شرح جدول زندگي کسي را نداشته باشي حتي يک واژه‌ي سه حرفي آن هم درست در نمي‌آيد.
...
شايد کودک پابرهنه بگويد کفش
کشاورز بگويد برف
لال بگويد سخن
ناشنوا بگويد نوا
نابينا بگويد نور
ومن هنوز در انديشه‌ام

واژه‌ي سه حرفي جدول زندگي من چيست؟

...

 

  استاد فاضل نظری :
توان گفتن آن راز جاودانی نیست !
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست !
پر از هراس و امیدم ؛ که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
زدست عشق به جز خیر بر نمی آید
وگرنه پاسخ دشنام ؛ مهربانی نیست !
درخت ها به من آموختند : فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پُر غبار من بنویس :
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست

 

ادامه نوشته

وقتی که...

وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود ،

 

وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌

 

و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است

 

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ...

 

وقتی امیدها ته‌ میكشد و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...

 

وقتی طاقتمان تمام‌ میشود و تحمل مان‌ هیچ ...



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

 

و مطمئنیم‌ كه‌ تو  فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

 

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم و تو را میخوانیم ...



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم

 

تو را گریه ‌میكنیم ...

 

و تو را نفس میكشیم ...

 

وقتی تو جواب ‌میدهی

 

دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...

 

و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...

 


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی

 

و دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...

 

سنگینی ها را برمیداری

 

و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...

 

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

 

و بیشتر از حجم لب‌هایمان ، لبخند ...



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،

 

و دعاهایمان‌ را مستجاب ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

 

قهرها را آشتی میدهی

 

و سخت‌ها را آسان

 

تلخ‌ها را شیرین میكنی

 

و دردها را درمان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ناامیدی ها، همه امید میشوند

 

و سیاهی‌ها سفید سفید ...



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

تقصیر از ما نیست !

taqsire ma nist 01

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا ،

دلم تنگ شده ‌ها را ، عاشقتم ‌ها را …

این‌ جمله‌ ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی !

باید آدمش پیدا شود !

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا ،

از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد !

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده ،

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای

و روی هم تلنبار شده‌اند !

taqsir ma nist 02

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی !

صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی ‌اش …

شروع می‌کنی به خرج کردنشان !

توی میهمانی اگر نگاهت کرد

اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌ به ‌پایت آمد

اگر هوایت را داشت

اگر با تو ترانه را با صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود

اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود

اگر مدام به خنده‌ات انداخت

و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

taqsir ma nist 03

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی

برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی !

یک چقدر زیبایی !

یک با من می ‌مانی ؟ 

بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند

متهمت می‌کنند به هیزی …

به مخ ‌زدن ... به اعتماد آدم‌ها !

سو استفاده کردن به پیری و معرکه‌ گیری …

taqsir ma nist 04

اما بگذار به سن تو برسند !

بگذار صندوقچه ‌شان لبریز شود ََ، آن‌‌ وقت حال امروز تو را می‌فهمند

بدون این‌ که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن ...

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !

taqsir

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش ‌تر ،

هر چه او دل نازک ‌تر ، ما بی رحم ‌تر .

taqsir ma nist 06

تقصیر از ما نیست ؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه ، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

و آری

تقصیر از ما نیست !

ادامه نوشته

زندگی زیباست

 

 

زندگی زیباست ،

 

اگر روح آزاد عشق و محبت

 

اسیر زندان فراموشی دل نگردد

 

و خزان یأس گلبوته های امید

 

بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ،

 

مدفون نسازد

 

زندگی زیباست

 

اگر عقده های زخمی بزرگ ،

 

طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید

 

و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ،

 

مرگ نیلوفرهای وحشی نروید

 

زندگی زیباست

 

اگر لب خوفناک تیرها ،

 

خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد

 

و دست بی خبر طوفان ،

 

گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند

 

زندگی زیباست

 

اگر کنار جویباران نیم خفته ،

 

غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند

 

و در بال رویاهای شیرین

 

به آن سوی حصارهای شب سفر کنند

 

زندگی زیباست

 

اگر خرمن هستی جنگل

 

در خشم آتشین تندر نسوزد

 

و خاکستر سیاه مرگ

 

تن پوش درختان بی پناه را محزون نگردد

 

زندگی زیباست

 

اگر پری مهربان قصه ها

 

از بستر خاطره ها برخیزد

 

و در معصومیت و صداقت ناب کودکان

 

همواره زنده بماند

 

زندگی زیباست

 

اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده

 

بارانی شود

 

و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده

 

بذر حیات و رویش بپاشد

 

زندگی زیباست

 

اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم

 

که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد

 

و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق

 

رخسار زیبایش را نشوید

 

 

زندگی زیباست

 

حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی

 

و آفتاب شادی را

 

به خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای

 

آری

زندگی برای تو نیز زیباست

 

زیرا روزی مهمانی عزیز

 

در خانه دلت را خواهد زد

 

و با حضورش

 

زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد

 

مهمانی که عشق نام دارد

 

 

 

ادامه نوشته

بـعـضی آدمـها ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آدمایی هستن که هر وقت ازشون بپرسی چطوری ؟ می گن خوبم ...

وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده

راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون حیوونکی نپره ...

اگه یخم بزنن ، دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون ...

آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه ای ...

همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن ، اینا فرشته ن ...

تو رو خدا اگه باهاشون می رید تو رابطه ، اذیتشون نکنین ...

تنهاشون نزارین ، داغون می شن !

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مثل اون راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گه :

روز خوبی داشته باشی .

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم تو چشمشون می شی ،

دستپاچه رو بر نمی‌گردونن ، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند .

آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست ،

بهشان جا می دهند ، گاهی بغلشان می کنند.

دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند،...

مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود .

یا گاهی دفتر یادداشتی ، نشان کتابی ، پیکسلی ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آدم‌هایی که از سر چهار راه ، نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

آدم‌های پیامک‌های آخر شب ، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب ،

به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند ...

آدم‌های پیامک‌های پُر مهر بی بهانه ،

حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی...

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم

و بعد از هر یادداشت غمگین ، خط‌هایی می نویسند که یعنی

هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند ...

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی ،

زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند ،

توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند

و روی جدول لی لی می کنند.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی ،

آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست ، با نوک انگشت‌هاش

به دست‌هایت یک فشار کوچک می دهد … چیزی شبیه یک بوسه

وقتی از کنارشون رد میشی بوی عطرشون تو هوا مونده

وقتی بارون میاد دستاشون رو به آسمونه

وقتی بهشون زنگ میزنی حتی وقتی که تازه خوابیدن با خوشرویی جواب میدن

و میگن خوب شد زنگ زدی باید بلند میشدم

وقتی یه بچه میبینن سرشار از شور و شوق میشن و باهاش شروع به بازی کردن میکنن

آره همین ها هستند که هم دنیا رو زیبا میکنن ، هم زندگی رو لذت بخش تر


گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


ادامه نوشته

عشقم

 تقدیم به صنم که خیلی دوسش دارم .

 

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه


 

خودت میدونی عادت نیست،فقط دوست داشتن محضه

 

کنارم هستی و بازم بهانه هامو میگیرم


 

میگم وای،چقدر سرده میام دستاتو میگیرم

 

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم


 

از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگرم

 

فقط تو فکر این عشقم،تو فکر بودن با هم


 

محاله پیش من باشی برم سرگرم کاری شم

 

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم


 

روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوستت دارم

 

تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری


 

تو هم از بس منو میخوای


 

یه جورایی خود آزاری


 

  یه جورایی خود آزاری...

 

کنارم و هستی انگار همین نزدیکیاست دریا


 

مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا

 

قشنگه ردپای عشق بیا بیا این چتر زیر برف


 

اگه حال منو داری میفهمی یعنی چی این حرف

 

ادامه نوشته

شیرین و فرهاد

مهر ورزان زمان های کهن

 

هرگز از خویش نگفتند " سخن "

 

که در آنجا که " تو " یی

 

بر نیاید دگر آواز   ز  " من "

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

 

هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان

 

هر چه جز میل دل اوست بسپاریم به باد

 

آه !

 

باز این دل سر گشته من

 

یاد آن قصه " شیرین " افتاد

 

بیستون بود و تمنای دو دوست

 

آزمون بود و تمنای دو عشق

 

در زمانی که چو کبک

 

خنده میزد " شیرین "

 

تیشه می زد چو عشق " فرهاد "

 

نتوان گفت به جانبازی " فرهاد " افسوس

 

نه توان کرد ز بی دردی " شیرین " فریاد

 

کار " شیرین " به جهان شور بر انگیختن است

 

عشق در جان کسی ریختن است

 

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست

 

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

 

خواه با کوه در آویختن است

 

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟

 

که نه تنها شیرین ، بی نهایت زیباست

 

آن که آموخت به ما درس محبت ، می خواست

 

جان چراغانی کند از عشق کسی !

 

به امیدش ببری رنج بسی !

 

تب و تابی بودت هر نفسی !

 

به وصال برسی یا نرسی !

 

shirin & farhad

 

ادامه نوشته

گل صداقت

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم.
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.

بالاخره روز ملاقات فرا رسید.
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!

 

 

ادامه نوشته

دلت را بتکان

دلـت را بتـکان

 

 

غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن

 

 

del 01

دلت را بتکان

 

 

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

 

 

بگذار همانجا بماند

 

 

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

 

 

قاب کن و بزن به دیوار دلت

 

del 02

دلت را محکم تر اگر بتکانی

 

 

تمام کینه هایت هم می ریزد

 

 

و تمام آن غم های بزرگ

 

 

و همه حسرت ها و آرزوهایت

 

 

del 03

باز هم محکم تر از قبل بتکان

 

 

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد !

 

 

del 04

حالا آرام تر، آرام تر بتکان

 

 

تا خاطره هایت نیفتد

 

 

تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند ؟

 

 

خاطره ، خاطره است

 

 

باید باشد ، باید بماند

 

 

del 05

کافیست ؟

 

 

نه، هنوز دلت خاک دارد

 

 

یک تکان دیگر بس است

 

 

تکاندی؟

 

 

دلت را ببین

 

 

چقدر تمیز شد

 

 

دلت سبک شد؟

 

 

del 06

حالا این دل جای "او"ست

 

 

دعوتش کن

 

 

این دل مال "او"ست

 

 

همه چیز ریخت از دلت ، همه چیز افتاد و حالا

 

 

del 07

و حالا تو ماندی و یک دل

 

 

یک دل و یک قاب تجربه

 

 

یک قاب تجربه و مشتی خاطره

 

 

مشتی خاطره و یک "او"

 

 

del 08

خـانه تـکانی دلـت مبـارک

ادامه نوشته

حتما بخونش دوست من

 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم

 و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن

حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه

طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی

 که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می

خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟!

 اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می

شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می

 دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی

می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به

اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که

 با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس

 گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما

 اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.



زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا

متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و

جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده

بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من

این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.

فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی

نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز

 هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من

نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون

درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار

 هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی

داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای

من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که

 روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده

بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در

به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که

آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو

برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو

می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که

 همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم

های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست

 می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم

 زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو

طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون

هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در

اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار

ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم،

می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.

با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال

هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش

 نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار

خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس

کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و

 ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده

و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز

که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و

راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو

انتخاب می کرد.

یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم

مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان

متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون

 رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد

 شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل

 کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش

کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء

شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام

احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر

تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من

حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز

آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم

 یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه

، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به

فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو

قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید

کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

 اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب

داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم

که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی

مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش

جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته

کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده

بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و

 پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته

 باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و

 رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر

برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

 و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و

حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا

کنه و امیدوارم که فقط مرگ ما رو از هم جدا کنه ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی

 در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و

ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ

کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو

صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید

رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر

بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.

 


به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید.

این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...

 

 

 

 

ادامه نوشته

ماه من

                       

ماه من

مــاه مــن ، غصـــه چــــرا !!!

 

آسمان را بنگر که هنوز ، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست

 

گرم و آبی و پر از مهر

 

به مـــا می خنـــدد !!

 

یا زمینی را که دلش از سردی شب های خـــزان

 

نـــه شکست و نــه گرفــت

 

بلکه از عاطفه لبریز شد

 

و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار

 

دشتی از یاس سپید

 

زیــر پــاهــامــان ریخــت

 

تا بگوید که هنوز

 

پر امنیت احساس خداست !

 

مــاه مــن غصـــه چــــرا !!!

 

تو مرا داری و من هر شب و روز

 

آرزویم همه خوشبختی توست

 

مـــاه من

 

دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن ها

 

کــار آنهایی نیست که خدا را دارند

 

مـــاه من

 

غم و اندوه اگر هم روزی ، مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات

 

از لب پنجره ی عشق

 

زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود

 

که خدا هست ، خدا هست هنوز

 

او همانی ست که در تار ترین لحظه ی شب

 

راه نورانی امید نشانم می داد

 

او همانی ست که هر لحظه دلش می خواهد

 

همه ی زندگی ام ، غرق شادی باشد

 

مــاه من غصه اگــر هســت

 

بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی

 

بودن اندوه ست

 

این همه غصه و غم

 

این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه

 

میوه ی یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین

 

ولی از یاد مبر

 

پشت هر کوه بلند

 

سبزه زاری ست پر از یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند

 

که خدا هست ، خدا هست هنوز

 

و بدان این را

 

غصـــه چــــرا ؟

 

مــاه مــن !!

 

زندگـــی زیبـــاسـت !!!

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

 

 هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !

 

 با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد

 

اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!

 

 مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!

 

 هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است

 

و طبیعت من عشق ورزیدن ...

 

 چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است

 

فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! 

 

 هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکشیم

 

همیشه خوب باشیم حتی اگر اطرافیانمان نیش بزنند... 

 

 سخن روز : 

 

 انسان هم ميتواند دايره باشد و هم خط راست.

 

انتخاب با خودمان هست : تا ابد دور خودمان بچرخيد يا تا بينهايت ادامه بدهیم

 

ادامه نوشته

12

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک

 

و دست و صورت کثیف،خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

 

چند روز چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد

 

و به پرتغال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.

 

بخاطر همین دو دل بود که پرتغال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

 

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتغالی را جلوی چمشش دید.

 

بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتغال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

 

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

 

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.

 

این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند،صاحب دکه فوراً چند پرتغال را در دست او گذاشت،

 

فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید،

 

ولی نهایتاً در سکوت پرتغال ها را خورد و با شتاب رفت.

 

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،

 

صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

 

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

 

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتغال مجانی میگرفت.

 

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسیکه او را معرفی کند

 

نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

 

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

 

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

 

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،

 

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .

 

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

 

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

 

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت

 

و با بالا نگه داشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده

 

و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید .

 

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

 

” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان ."

 

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

 

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش ،

 

چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :

 

"من دیگر از فرار خسته شدم از پرتغالت متشکرم .

 

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

 

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد."

 

ادامه نوشته

کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم ، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم راگرفت ، معلوم شد که لطافتم پایین آمده !

زمانی که دمای بدنم را سنجید ، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد .

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم

تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و  آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند .

به بخش ارتوپدی رفتم ،

چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را درآغوش بگیرم .

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم ،

چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم .

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم ، معلوم شد که مدتی است

صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد ،

و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس

تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم

هرروز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم .

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر ، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم .

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم .

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند :

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

جمله نهایی : عیب کار اینجاست که من

" آنچه هستم " را با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم ،

خیال میکنم آنچه باید باشم هستم ،

در حالیکه آنچه هستم نباید باشم ...

کلاغ عاشق

یه روزی آقـــای کـــلاغ،
یا به قول بعضیا جناب زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد،
رد شدش از دم باغ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


پای یک درخت رسید،
صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا،
صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ،
بال و پر، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد،
آب می‌کردش دل سنگ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


قلب زاغ تکونی خورد،
قناری عقلشو برد

توی فکر قناری،
تا دو روز غذا نخورد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


روز سوم کلاغه،
رفتش پیش قناری

گفتش عزیزم سلام،
اومدم خواستگاری!

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


نگاهی کرد قناری،
بالا و پایین، راست و چپ

پوزخندی زد به کلاغ،
گفتش که عجب! عجب

منقار من قلمی،
منقار تو بیست وجب

واسه چی زنت بشم؟
مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شیکست،
ولی دید یه راهی هست

برای سفر به شهر،
بار و بندیلش رو بست

یه مدت از کلاغه،
هیچ کجا خبر نبود

وقتی برگشت به خونه،
از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن،
منقار درازشو

فکر کرد این بار می‌خره،
قناریه نازشو

باز کلاغ دلش شیکست،
نگاه کرد به سر و دست

آره خب، سیاه بودش!
اینجوری بوده و هست

دوباره یه فکری کرد،
رنگ مو تهیه کرد

خودشو از سر تا پا،
رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناری!
اومدم خواستگاری

شدم عینهو خودت،
بگو که دوسم داری

اخمای قناریه،
دوباره رفتش تو هم!

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org


کله‌مو نگاه بکن،
گیسوهام پر پیچ و خم

موهای روی سرت،
وای که هست خیلی کم

فردا روزی تاس می‌شی!
زندگی‌مون میشه غم

کلاغ رفتش به خونه
نگاه کرد به آیینه

نکنه خدا جونم!
سرنوشت من اینه؟!

ولی نا امید نشد،
رفت تو فکر کلاگیس

گذاشت اونو رو سرش،
تفی کرد با دو تا لیس

کلاه گیسه چسبیدش،
خیلی محکم و تمیز

روی کله‌ی کلاغ،
نمی‌خورد حتی یه لیز

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


نگاه که خوب می‌کنم،
می‌بینم گردنتو

یه جورایی درازه،
نمی‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من،
نمی‌دونم چی جوری

وقتی اومدش ولی،
گردنش بود اینجوری

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


خجالت نمی‌کشی؟
با اون گوشتای شیکم!؟

دوست دارم شوهر من،
باشه پیمناست دست کم!

دیگه از فردا کلاغ،
حسابی رفت تو رژیم

می‌کردش بدنسازی،
بارفیکس و دمبل و سیم

بعدش هم می‌رفت تو پارک،
می‌دویید راهای دور

آره این کلاغ ما،‌
خیلی خیلی بود صبور

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


واسه ریختن عرق،
می‌کردش طناب‌بازی

ولی از روند کار،
نبودش خیلی راضی

پا شدو رفتش به شهر،
دنبال دکتر خوب

دو هفته بستری شد،
که بشه یه تیکه چوب

قرصای جور و واجور،
رژیمای رنگارنگ

تمرینهای ورزشی،
لباسای کیپ تنگ

آخرش اومد رو فرم،
هیکل و وزن کلاغ

با هزار تا آرزو،
اومدش به سمت باغ

 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


وقتی از دور میومد،
شنیدش صدای ساز

تنبک و تنبور و دف،
شادی و رقص و آواز

دل زاغه هری ریخت!
نکنه قناریه؟

شایدم عروسی
بازای شکاریه!

 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


دیدش ای وای قناری،
پوشیده رخت عروس

یعنی دامادش کیه؟
طاووسه یا که خروس؟

هی کی هست لابد تو تیپ،
حرف اولو می‌زنه!

توی هیکل و صورت،
صد برابر منه

کلاغه رفتشو دید،
شوهر قناری رو

شوکه شد، نمی‌دونست،
چیز اصل کاری رو!

می‌دونین مشکل کار،
از همون اول چی بود؟

کلاغه دوچرخه داشت،‌
صاحب بی ام و نبود

 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلم تنگه

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلـم تنگــته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلـم تنگــته

گله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلـم تنگــته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلـم تنگــته

تو جایی که هیشکی ، واسه هیشکی نیست و ، همه دل پریشون

دلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمی شه

دلم تنگه تنگه ، برای یه لحظه  ، کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابم ، چراغای روشن !!!

منه دل شکسته ، با این فکر خسته ، دلـم تنگــته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک ، دلـم تنگــته

ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلـم تنگــته

مثه این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلـم تنگــته، دلـم تنگــته

یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه ی ما ، قرار بوده وا شه

تو نیستی که دنیا ، به سازم نرقصه ، به کامم نباشه

چقدر منتظر شم ، که شاید از این عشق ، سراغی بگیری

کجا ، کی ، کدوم روز ، منو با تمامه ، دلت می پذیری

منه دل شکسته ، با این فکر خسته ، دلـم تنگــته

با چشمای نمناک ، تر و ابری و پاک ، دلـم تنگــته

ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلـم تنگــته

مثه این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلـم تنگــته

دلـــــــــم تـــنگـــــــــــتـه 

متن ترانه جدید و بسیار زیبای معین با نام دلم تنگته که شخصا" خیلی دوستش دارم

امیدوارم شما هم از این پست خوشتون اومده باشه

خدا...

 

به دنبال خدا نگرد .....


خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....


لابلای کتاب های کهنه نیست ...

 
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...


آنجا نیست ....


خدا در دستی است که به یاری می گیری ...


در قلبی است که شاد می کنی،


در لبخندی است که به لب می نشانی .........


در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....


در قلبیست که برای تو می تپد ....


در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....


خدا اینجاست همسفر مهربان من

ادامه نوشته

داستان بیسکوییت...

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به

 پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري

 کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در

 آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او

نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک

 بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش

 خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم

 همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي

نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده

 بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد

 آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي

 پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به

 هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه

 تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت

. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد

 تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه

 بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که

 خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او

 تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! 

 

 

چقدر سخته تو چشای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدیدوبه جاش یه زخم همیشگی   

               

رو به قلبت هدیه دادزل بزنی به جای اینکه لبریزکینه ونفرت بشی حس کنی ….    

                           

                                                                                                                 هنوزم دوستش داری...؟!

 

چقدر سخته دلت بخواد سرتو بازم به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر غرورش همه ی وجودت له شده....     

   

چقدر سخته که تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی.....      

 

چقدر سخته پشتش دونه های اشک،گونه هاتو خیس کنه اما مجبوربشی بخندی تانفهمه 

                          

 هنوزم دوستش داری...؟! 

                                                                                                                

چقدر سخته گل آرزوهاتو،تو باغ دیگری ببینی و هزاربارتو خودت بشکنی واون وقت بگی....    

            

گل من باغچه ی جدید مبارک

عشق و دیوانگی...

در زمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه .

 

ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثلاً قايم باشك . همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم و از آن جايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع به شمردن کرد يك ... دو ... سه ...

همه رفتند تا جايي پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد ، اصالت در ميان ابرها مخفي گشت ، هوس به مركز زمين رفت . دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت . طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه... هشتاد ... هشتاد و يك...

همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد . در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ... هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد.

 

ديوانگي فرياد زد دارم ميام ، دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود . دروغ را ته دريا و هوس را در مركز زمين يافت .

يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق. او از يافتن عشق نا اميد شده بود . حسادت در گوش هايش زمزمه كرد او پشت بوته گل رز است . ديوانگي شاخه چنگ مانندي را از درختي كند و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا به صداي ناله اي متوقف شد .

عشق از پشت بوته بيرون آمد. با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند . او كور شده بود .

ديوانگي گفت : من چه كردم ؟!من چه كردم ؟!چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد : تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو...

 

و اين گونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و

ديوانگي همواره دركنار اوست ....

                                     

مطالبی از دکتر شریعتی

 
آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

 


نامه ای از خدا...

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی...
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"
 اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 دوست و دوستدارت: خدا
                                          

ادامه نوشته

دخترک وگلدونش....

 
 
 
 
...

اما من دو سه تائی تو بساطم دارم...

خدا جونم فعلا چندتائی برام از آسمون فرستاده امیدوارم همیشه باهام باشن...!

ببینم شما هم اندازه ی من گلدوناتونو دوست دارین؟

 

 
 

سوگ خورشید.

آه......ای ستاره

ببین چگونه ماه میگرید

بر مرگ یگانه فرزنش خورشید

ببین چگونه شب میخندد

بر تلاطم ویرانی ها....

و باران می رقصد

دیوانه وار و مست

بر سینه فراخ آسمان ها

ببین که چگونه آسمان تحلیل میرود

و همچون قطرهای از نگاه آبی اش فرو می چکد

آی ... با تو هستم

تو ای ستاره !

با تو که اینسان خموش

ایستاده ای

وته مانده دستهای بی رمق روز را

می نگری

که بر دامن بنفش غروب

چنگ می اندازد

ببین که ارابه لحظه ها.......

آخرین بازمانده گندم زارهای روز را میبرد تا درشعله های سیاه و سر کش شب بسوزاند

نگذر ، اینسان خموش و

بی سرود

نشکن اینسان

پیمان خویش را

با آیینه و زمان و باد ................

 

روزی بود و روزگاری........

روزی روزگاری در جزيره ای دورافتاده، تمام احساسها کنارهم به خوبی خوشی

زندگی ميکردند : خوشبختی ، پولداری ، عشق ، دانايی ، صبر ، غم ، ترس و... هر

کدام به روش خود می زيستند ، تا اينکه يک روز، دانايی به همه گفت :هرچه زودتر

اين جزيره را ترک کنيد، زیرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت.

 تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبار بيرون آوردند و تعميرش کردند

 وپس از عايق کاری واصلاح پاروها آنها را به آب انداختند ومنتظر روز حادثه شدند.روز

حادثه که رسيد همه چيز از يک طوفان بزرگ شروع شد و هوا ب

قدری خراب شد که

 همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره رو ترک کردند.

 در اين میان عشق هم سوار بر قايق بود،اما بهنگام دور شدن از جزيره، متوجه

 حيوانات جزيره شد که همگی به کنارساحل آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند

 و نمی گذاشتند که سوار برقايق شود.

عشق سريعا برگشت وقايقش را به همه حيوانها و وحشت که زندانی آنها بود سپرد

. آنها همگی سوار شدند و ديگرجايی برای عشق نماند.

 قايق رفت واو تنها درجزيره ماند. جزيره لحظه لحظه بيشتر زير آب می رفت و عشق

 تا زير گردن درآب فرو رفته بود. او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترک کرده بود. اما نيا

ز به کمک داشت. فرياد زد و ازهمه احساسها کمک خواست.

اول، کسی جوابش را نداد. در همان نزديکيها، قايق دوستش پولداری را ديد وگقت:

 پولداری عزيز به من کمک کن. پولداری گفت: متاسفم، قايق من پر ازپول و شمش و

 طلاست وجای خالی ندارد! عشق رو به سوی قايق غرور کرد وگفت: مرا نجات می دهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز، تو خيسی ومرا خيس می کنی! عشق رو بسوی غم کرد و

گفت: ای غم عزيز مرا نجات بده. اما غم گفت: متأسفم عشق عزيز، من آنقدر

 غمگينم که يکی بايد بيايد و خودم نجات دهد!

 در اين بين خوشگذرانی و بيكاری از کنارعشق گذشتند، ولی عشق هرگزاز آنها

 کمک نخواست! از دور شهوت را ديد و به او گفت: شهوت عزيز من را نجات ميدهی

؟ شهوت پاسخ داد: هرگز...برو به درک...سالها منتظر اين لحظه بودم که بميری! حالا

 نجاتت بدهم؟!!

عشق که نمی توانست نااميد باشد رو به سوی خدا کرد وگفت:خدايا... من را نجات

 بده. ناگهان صدایی از دور به گوشش رسيد که فرياد ميزد: نگران نباش من دارم به

کمکت می آيم.

 عشق آنقدر آب خورده بود که نمی توانست خودش را روی آب نگه دارد و بيهوش شد.

 پس ازبه هوش آمدن، با تعجب، خود را در قايق دانايی يافت. آفتاب در حال طلوع

 مجدد بود ودريا آرامتر ازهميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون می

آمد، زيرا امتحان نيت قلبی احساسها ديگر به پايان رسيده بود.

عشق برخاست. به دانايی سلام کرد واز او تشکرنمود. دانايی پاسخ سلامش را داد

 وگفت: من شجاعتش را نداشتم که به سمت تو بيایم. شجاعت هم که قايقش دور

ازمن بود ونمی توانست برای نجات تو راهی پيدا کند.پس می بينی که هيچکدام از ما

 تو را نجات نداديم!! يعنی اتحادلازم را بدون تو نداشتيم.تو حکم فرمانده بقيه

 احساسها را داری.

عشق با تعجب گفت: پس صدای کی بود که گفت برای نجات من مياد؟! دانايی گفت:

 او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان!! دانايی لبخندی زد و گفت: بله ٬ زمان 

چون اين فقط زمان است که لياقتش را دارد تا بفهمد که عشق چقدر بزرگ است...

 

قصه شب..........

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لحج ي گلهاي نيلوفر صدا

 كردم.تمام شب

 
براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم. پس از يك جست و جوي

 نقره اي در كوچه

 
هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا

 كردم.


و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:


دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن آن چشم

 

 تو را در دشتي از


تنهايي و حسرت رها كردم. همين بود آخرين حرفت ومن بعد از عبور تلخ و

غمگينت حريم

 
چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم.


نمي دانم چرا رفتي؟؟؟؟؟


نمي دانم؟شايد خطا كردم

.
و تو بي انكه به فكر غربت چشمان من باشي ....


نمي دانم كجا ! تا كي ! براي چه؟؟؟


ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارد و بعد از رفتنت يك

 قلب دريايي ترك


برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد و

گنجشكي كه هر روز از كنار

 
پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت تمام بالهايش غرق در اندوه و غربت شد

.
و بعد از رفتنت آسمان چشمهايم خيس باران شد

.
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست

 خواهد رفت . كسي


حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت

درياچه بغضي كرد.


كسي فهميد تو نام را از ياد خواهي برد و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد مرا با

 خود نخواهي برد

 
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام برگرد...


ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد.


و بعد از رفتنت ازاين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت قاب

 پنجره آرام و زيبا

 
گفت :تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا

 كردم.


و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد كنار انتظاري كه بدون پاسخ و

 حرفست. و من در

 
اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس كوچك يك ابر...


ومن در حالتي... نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي هامان باز براي

 شادي و


خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

 

 

به یادبودنت..

امشب به یاد بودنت ، تا صبح با سازم میخونم


برات هزار تا شعر میگم ، تا بدونی دوستت دارم

یادم میاد پشت سرم ، با چشم گریون داد زدی

که قسم به اشک من ، به قلب من تو چنگ زدی

نا مهربون اینجوریه ، رسم و رسوم عاشقی

میگی هنوز دوسم داری ، من که ندیدم اینجوری

نا مهربون اینجوریه ، رسم و رسوم عاشقی


گفتی بیا تموم کنیم ، ترس از حسودا نکنیم

اگه بخوای باز میتونی ، بعدا به چنگم بیاری



تو رو قسم دادم به جون جفتمون ، به تموم لحظات خاطراتمون

اما تو گفتی نمیشه ، اینجا باید تموم بشه 



اگر ازتو...


اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره

اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم .


http://darkdiary.ru:8080/photo/alone_girl.jpg