سوگ خورشید.
آه......ای ستاره
ببین چگونه ماه میگرید
بر مرگ یگانه فرزنش خورشید
ببین چگونه شب میخندد
بر تلاطم ویرانی ها....
و باران می رقصد
دیوانه وار و مست
بر سینه فراخ آسمان ها
ببین که چگونه آسمان تحلیل میرود
و همچون قطرهای از نگاه آبی اش فرو می چکد
آی ... با تو هستم
تو ای ستاره !
با تو که اینسان خموش
ایستاده ای
وته مانده دستهای بی رمق روز را
می نگری
که بر دامن بنفش غروب
چنگ می اندازد
ببین که ارابه لحظه ها.......
آخرین بازمانده گندم زارهای روز را میبرد تا درشعله های سیاه و سر کش شب بسوزاند
نگذر ، اینسان خموش و
بی سرود
نشکن اینسان
پیمان خویش را
با آیینه و زمان و باد ................

+ نوشته شده در ساعت 18:18 توسط باران
|
وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ